X
تبلیغات
اندیشـه و قلم

اندیشـه و قلم
معلم چراغیست از آسمان 
قالب وبلاگ

با سلام خدمت همکاران محترم

لطفا نقطه نظرات و یا پرسش های خود در ارتباط با مطالب  کتاب منطق و فلسفه ی دبیرستان را از طریق این پست و یا از طریق ایمیل بنده ارسال نمایید

با تشکر

قاهری

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 8:7 بعد از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

آنان که رفتند کاری حسینی کردند

آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند

و الا  یزیدی اند

معلم شهید دکتر علی شریعتی

لطفا بخوانید و در ذيل هر مطلب نظر بدهید

بهتر است برای دسترسی سریع به مطالب مورد نظر خود    ؛ از طریق

 عناوین مطالب وبلاگ 

که بالای صفحه مندرج است وارد بشوید

متشکرم

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 11:38 بعد از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

                   پرســــــش و پاســـــــــــــــــــــــخ                       

 


ادامه مطلب
[ جمعه دهم دی 1389 ] [ 8:0 قبل از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

به نام خدا

ولايت و حكومت اسلامي در عصر غيبت كبراي

حضرت امام عصر (عج)

با مختصري تغيير و اضافات

 27 و 30 تير 1375 در روزنامه ي اطلاعات ستون نظرها و انديشه ها منتشر شده است

 مقدمه

در اين مقال بحث در باره ي ولايت و حكومت اسلامي در عصر غيبت است كه نگارنده سعي نموده براي اثبات حكومت اسلامي در عصر غيبت از طريق براهين عقلي خارج نشود و اگر به دقت تامل شود ، بحث كاملا بر مبناي منطق عقلي است و اگر چنانچه در طول بحث گاهي مطلبي از بزرگان و دانشمندان اسلامي به عنوان شاهد آورده شده است نه براي تقويت مطلب بلكه براي توجه دادن ذهن به اين است كه علماي اسلامي به اين مسايل كه مورد بحث واقع شده توجه داشته اند و نيز بحث در استنباط و استخراج حكم از منبع و مبناي ديني مربوط به احكامي است كه اولا جزء احكام متغير و ثانيا مربوط به احكام اجتماعي و حكومتي است .

لطفا براي خواندن كل مقاله روي ادامه ي مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 ] [ 9:15 قبل از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:11 بعد از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]
برای آموزش زبان انگلیسی قدم به قدم با هم همراهی کنیم
*********
زمان Tense

زمان شکلی از فعل است که عمل یا حالتی را در یکی از زمان ها نشان می دهد.

به طور کلی در زبان انگلیسی چهار زمان اصلی وجود دارد :

۱- زمان حال Present Tense

۲- زمان گذشته Past Tense

۳- آینده Future Tense

۴- آینده در گذشته Future in the Past

و هر یک از زمان های فوق چهار حالت دارد :

۱- ساده Simple

۲- استمراری Continuous

۳- کامل Perfect

۴- کامل استمراری Perfect Continuous

پس با توجه به تقسیم بندی فوق ، زمان حال ، چهار حالت زیر را پیدا می کند:

۱- زمان حال ساده                   Simple present Tense

۲- زمان حال استمراری             present Continuous Tense

۳- زمان حال کامل (ماضی نقلی)   present Perfect Tense

۴- زمان حال کامل استمراری(ماضی نقلی استمراری)   present Perfect Continuous Tense

*****

زمان حال ساده

Simple Present Tense

طرز ساختن   Formation

مصدر بدون to  + فاعل

توجه : فعل ، در زمان حال ساده در سوم شخص مفرد و در شکل مثبت ، s  یا es  می گیرد که اگر فعل به حروف  (ch . sh . s . o . x . Z)ختم شود ، es  و در غیر این صورت فقط s  می گیرد.

مثال

Example

شکل مثبت

Affirmative Form

ما کار می کنیم  We work              من کار می کنم   I work

شما کار می کنید You work            تو کار می کنی You work    

آن ها کار می کنند They work      او – آن کار می کند      He – She – It) works).

مثالی دیگر

Another example

I go                       We go

You go                    you go

He – She – It)   goes                     They go

به لطف خدا ، تمام ۱۶ حالت را همراه با نمونه تمرین ها مرور خواهیم کرد

دوام و تدریج و پشتکار معجزه می کند

[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 9:45 قبل از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

سخنان گهر بار حضرت علی(ع)

(برگرفته از وبلاگ http://gojagurt.blogfa.com/)

*هر که مرا حرفی بیاموزد، مرا بنده خود گردانیده است.

*احمق ترین خلق کسی است که خود را عاقلترین خلق بداند.

*پوزش طلبیدن نشان خردمندی است.

*کسی که خودخواهی و اسراف پیشه کند، از برتری و بزرگواری می افتد.

*بزرگوار کسی است که در جواب بدی، نیکی کند.

*نادانی دردناک ترین دردهاست.

*هیچ مالی پر فایده تر از عقل نیست.

*دانشی که تو را اصلاح نکند، گمراهی است.

*سه کار شرم برنمی دارد: خدمت به مهمان، برخاستن از جا در برابر معلم و گرفتن حق خود.

* در باره ی آنچه از آن شناختی نداری، سخن مگوی.

*سینه عاقل، صندوق اسرارش می باشد.

* بخشش آدمی او را محبوب مخالفانش می کند و بخلش او را نزد فرزندانش هم منفور می سازد.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

درجه و اندازه ی انسانیت هرکس

به اندازه ی دغدغه ها ی فکری اوست

[ یکشنبه هفتم آبان 1391 ] [ 1:26 بعد از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

خداوند كودكان را بسيار بزرگ آفريده است

فقظ بايستي به گونه اي تربيت شوند كه بزرگي خود را در كودكي خود جا نگذارند

(قاهري) 

[ سه شنبه هجدهم مهر 1391 ] [ 7:1 قبل از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

عالي ترين حرمت به آزادی انسان  در قران

طبق برداشت بنده از قرآن کریم هیچ کس حق حکومت بر هیچ انسانی را ندارد مگر این که یک انسان به هر دلیلی حکومت کسی را بپذیرد

سرتاسر قرآن را بگردید در هیچ جای قرآن به هیچ کس به عنوان حاکم دستور داده نشده است که انسان یا انسان هایی را  به زیر فرمان وسيطره ي  حکومت خود به صورت اجباري  درآورد  ، اما از طرف ديگر به انسان ها تبعيت آزادانه از بهترين حكومت پيشنهاد شده   و شرايط يك حكومت خوب و مناسب برشمرده شده  است .

واین به معنای تایید آنارشیسم توسط دین نیست . بلکه دین ، به دلیل اجتماعی بودن انسان ،حکومت را امری ضروری می داند ولی حق انتخاب حاکم با خود مردم است .

حاكم قرآني مثل وكيل است اگر تو خواستي نسبت به تو وظيفه ي وكالت دارد والا نه ،حتي اگر وكيل آسماني باشد

وكيل فقط مي تواند خود را تبليغ كند و اگر تو او را انتخاب كردي مي تواند وكالت كند .

و اين تبليغ وكيل آسماني است:

اطيعواالله و اطيعواالرسول و اولي الامر منكم

اين عالي ترين حرمت به آزادي انسان است .

[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 6:19 قبل از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

حضرت پيامبر  اكرم صل الله عليه و آله و سلم فرمودند:

مبارک مباد بر من   روزي كه از عمر من بگذرد  و

در آن روز چيزي نياموخته باشم

«نهج الفصاحه»

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 4:33 قبل از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]
[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 5:53 بعد از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]
[ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 ] [ 7:1 قبل از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

انسانيت و ديگر هيچ

برگرفته از وبلاگ سپيده ي انقلاب  (بدون هيچ گونه دخل وتصرف در متن)

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود .
    ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,
    به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .
    خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,
    ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,
    ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
    همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,
   من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,
    ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,
    يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.

[ جمعه شانزدهم تیر 1391 ] [ 1:41 بعد از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

داستانی در مورد وجود خدا

(اهدايي وبلاگ كلام شيرين)
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آن
   مرد  و آرايشگر  در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”
آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من این‌جا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”
مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”
آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند.”
مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.”

[ سه شنبه سیزدهم تیر 1391 ] [ 5:28 بعد از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]

به نام خدا 

بحثي كه در اين پست بناي طرح آن را داريم ، مساله ي شناخت شناسي است .

از دوستان عزيز نيز انتظار مشاركت داريم.


سوال در مورد شناخت و ادراکات حسی


فرض کنید از بدو تولد ، هریک از انسان ها با لنز خاصی در چشمشان متولد شده اند که رنگ هیچ یک از لنزها با همدیگر یکی نیست.بر مبنای این فرض، هیج انسانی رنگ مثلا کاغذ سفید را مثل هم نخواهند دید . آن که به فرض رنگ لنزش قرمز است آن کاغذ سفید را مایل به قرمز خواهد دید ، آن که رنگ لنزش آبی هست آن کاغذ را مایل به آبی خواهد دید و همين طور همه ی انسان ها آن کاغذ را مایل به رنگ لنز چشمشان خواهند دید .یعنی هیچ انسانی رنگ آن کاغذ را مثل هم احساس نخواهند کرد اما به دلیل زندگی اجتماعی در طول زمان همگی با دیدن آن کاغذ خواهند گفت این کاغذ سفید است . ولی به واقع احساس هیچ کدام مثل هم نیست و هرکس وقتی می گوید سفید در واقع حس خودش از سفید را مراد می کند و شنونده ی واژه ی سفید هم به حس خودش از سفید منتقل می شود اما به واقع به همدیگر راه ندارند .من حس بینایی را مثال زدم ولی این مساله در مورد همه ی حواس چه درونی و چه حواس پنجگانه ی بیرونی جاری است .
هرکسی از ظن خود شد یار من /  از درون من نجست اسرار من
این که مولانا گفته اند از درون من نجست اسرار من با مسامحه است و درست نیست .درست آن این است که نه تنها ازدرون من اسرار مرا نجست بلکه اصلا نمی تواند اسرار مرا جستجو کند .(این حرف مولانا در مورد حس درونی و عرفانی بیان شده ولی قاعده ای کلی است و احساسات بیرونی را هم می تواند شامل شود .)

حال سوال بنده در مورد شناخت و ادراک حسی این است که چه دلیلی داریم که انسان ها در واقع همگی با اختلاف حواس به دنیا نیامده اند و یا با وحدت حواس به دنیا آمده اند .
آیا اصلا انسان ها در حواس به هم راه دارند.

آیا این جا نقطه ی خیز پروتاگوراس در عالم سوفسطایی گری نبود؟ چرا؟ به عبارت ديگر آيا اين جا همان نقطه اي نيست كه پروتاگوراس نتوانست تكليف آن را روشن كند و نهايتا تن به سوسطايي گري داد.

به نظر مي رسد دليل تقابل ديديد هيوم با اصل عليت از همين نقطه سرچشمه مي گيرد.

و همچنين منطقي به نظر مي رسد كه انديشه ي قدرتمند «حدس و ابطال ريموند پوپر» نيز في الواقع از اين خاستگاه انديشگي نشات گرفته است . البته جايگاه آن فراتر از صلاحيت آن مخصوصا در ميان طرفداران ايراني آن گسترش يافته است. 

و ................

مساله ي اساسي كه از طرح اين سوال دنبال آن هستم اين است كه آيا علوم تجربي كه از حواس انساني تغذيه مي كند ، صلاحيت صحبت از حق و باطل را دارند يا ندارند . و يا فقط اين صلاحيت را دارند كه بگويند بر مبناي فلان «اصل موضوعه» اين حرف درست است يا غلط (نه اين كه حق است يا باطل)

بنده معتقدم كه صرفا در عالم علوم تجربي انسان ها به گونه هاي مختلف مي انديشند ولي تا آن جايي كه به علوم تجربي مربوط است به دليل تغذيه از حواس «پروتاگوراسي» و «قراردادي» زندگي مي كنند. و تلاش خواهم نمود كه آن مباني و مقدماتي كه فكر بنده را به اين نتيجه رهنمون شده اند را دوباره كاوي نمايم و نقاط ابهام آن را روشن نمايم .

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

این بحث را در وبلاگ جناب مهدی زمانی که آدرس آن در پیوندهای وبلاگم موجود است پیگیر خواهیم شد و در این پست نیز درج خواهم کرد .

سلام جناب زمانی عزیز و به قول پهلوانان قدیم، رخصت جناب دوست
حسب تبعیت از دستور حضرتعالی مطالب زیر را مقدمتا معروض می دارم .
کندو کاوی در ماهیت شناخت
این سوال که می پرسیم شناخت چیست؟ سوالی است ماتاخر از شناختن شناخت . یعنی اگر ما معنای شناخت را نمی دانستیم این سوال امکان ایجاد و اظهار و ابراز نداشت . شناخت به معنای منطقی تعریف شدنی نیست . معنای شناخت برای انسان بدیهی ترین بدیهیات است . هر گونه شروع به سوال کردن لازمه اش این است که قبلا معنای شناخت توسط سائل دریافت شده باشد . پس پرسش از این که شناخت چیست و ماهیت آن چیست سوال بی جایی است و اگر تعریف و توضیحی در مورد شناخت ارائه گردد برای جلا دادن آن است نه برای معلوم کردن آن. آن چه که مهم است و محل چالش است این است که بدانیم که از کجا مطمئن شویم که شناختی که نسبت به معلومی داریم ، شناختی صحیح است و واقعا آن شناخت ، کشف از ماهیت معلوم می کند .
در واقع معرفت شناسی و اپیستمولوژی ، دنبال آن نیست که شناخت را تعریف کند بلکه به دنبال آن است که شناخت و شناخت نما را از هم تشخیص دهد و راه و روش مطمئن حصول شناخت را ارائه داده و باعث آرامش عقلی انسان گردد .
بر مبنای این اصل، بنده به تفکیک میان علوم موجود در ذهنم پرداخته و تلاش می کنم شناخت واقعی را از شناخت نما ها و راه و روش و متد رسیدن به شناخت اصیل را پیدا کنم و همچنین هر گونه عناصر دخیل در شناخت را بررسی نمایم
(بلافاصله لازم است متذکر شوم که منظور این ناچیز از به کار بردن واژه ی «من» ، من نوعی است نه شخص بنده)
من ، همین الان با همه ی داشته ها و نداشته هایم وقتی به ذهنم نظر می کنم و داشته های علمی ام را می کاوم، می بینم ، علوم موجود در ذهن من دو دسته هستند .
۱- آن دسته از علوم که معلوم هایش هم نزد ذهن من حاضر هستند و ذهن من ذات آن معلوم ها را بدون هیچ گونه واسطه ای حس و لمس کرده و می شناسد . به این گونه علوم ، علوم حضوری می گوییم .
۲- آن دسته از علوم که معلوم هایش نزد ذهن من نیستند و با واسطه ای غیر از ذات خود معلوم به آن ها آگاهی دارم که تعریف حکما از علم به «العلم صورة حاصلة من الشئ عند العقل» ناظر به این جنبه از علم است که به آن علم حصولی می گوییم .
تا این جا مقدمه ی ورود به بحثمان در باره ی شناخت ، تا نظر شما چه باشد که با جان و دل آماده ی شنیدن هستم .


شديدا نيازمند و منتظر اظهار نظرهاي دوستان انديشه ورز خود هستم

[ دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ] [ 4:44 بعد از ظهر ] [ عظيم قاهري مغاني ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

كه چون ما زسنگي درشت و گران
تراشيم شـــــــــكل بزرگانمـــــان
از آن به كه بايد زطفـــــلان خويش
بســــــــــازيم روح بزرگان خويش
عظيم قاهري مغاني
لینک دوستان
h
امکانات وب


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


قدرت گوش دادن - دكتر ديناني